پرش به محتوای اصلی
فعل عبارتیA2· مقدماتیخنثی

find out

/ˌfaɪnd ˈaʊt/FYND OWT

فهمیدن؛ کشف کردن؛ خبردار شدن

تعریف انگلیسی

To discover a fact or piece of information.

مثال‌ها

جمله‌هایی که انگلیسی‌زبان‌ها واقعاً می‌گویند.

  1. I need to find out when the train leaves.

    باید بفهمم قطار کی حرکت می‌کند.

  2. She found out the truth years later.

    سال‌ها بعد حقیقت را فهمید.

کی و کجا بگوییم؟

موقعیت‌هایی که این عبارت در آن‌ها طبیعی است.

کسب اطلاعات با پرس‌وجو یا اتفاقی؛ پرکاربردترین معادل «فهمیدن» بعد از learn.

لحن
خنثیNeutral

در بیشتر موقعیت‌ها، از جلسه‌ی کاری تا گفت‌وگوی دوستانه، طبیعی است

سطح
A2مقدماتی

گفت‌وگوهای ساده و موقعیت‌های آشنا

اشتباه رایج

خطایی که فارسی‌زبان‌ها زیاد می‌کنند.

  • find out it

    find it out

    ضمیر وسط می‌آید.