I couldn't agree more
/aɪ ˌkʊdnt əˌɡriː ˈmɔːr/
کاملاً موافقم؛ صددرصد با شما همنظرم
دقیقاً زدن به هدف؛ چیزی را کاملاً درست و دقیق گفتن
To describe exactly what is causing a situation or problem; to say something that is exactly right.
جملههایی که انگلیسیزبانها واقعاً میگویند.
You hit the nail on the head — the real problem is a lack of communication.
دقیقاً زدی به هدف؛ مشکل اصلی نبودِ ارتباط است.
در بحث کاریHer analysis of the market hit the nail on the head.
تحلیل او از بازار کاملاً درست و دقیق بود.
I think he hit the nail on the head when he said we're rushing the launch.
فکر میکنم وقتی گفت داریم عرضهی محصول را با عجله انجام میدهیم، دقیقاً درست گفت.
چرا این عبارت این معنی را میدهد؟
تصویرش نجاری است: ضربهای که درست وسط سر میخ بنشیند، نه کج و نه کنار.
«زدی به هدف؛ درست گفتی»
معادل است، نه ترجمه — در همین موقعیت یک فارسیزبان همین را میگوید.
موقعیتهایی که این عبارت در آنها طبیعی است.
وقتی کسی حرفی میزند که دقیقاً به نکتهی اصلی اشاره دارد و شما میخواهید تأیید کنید که حرفش کاملاً درست بود. در بحثها، تحلیلها و گفتوگوهای کاری بسیار رایج است.
در بیشتر موقعیتها، از جلسهی کاری تا گفتوگوی دوستانه، طبیعی است
بحث، مذاکره و درک محتوای پیچیدهتر
خطایی که فارسیزبانها زیاد میکنند.
hit the nail in the head
hit the nail on the head
حرف اضافه on است، نه in.
You hitted the nail on the head.
You hit the nail on the head.
hit فعل بیقاعده است و شکل گذشتهاش هم hit است.