head over heels
/hed ˈoʊvər hiːlz/
دیوانهوار عاشق
جلوی زبان خود را گرفتن؛ حرف نزدن
To stop yourself from saying something you want to say.
جملههایی که انگلیسیزبانها واقعاً میگویند.
I wanted to argue, but I bit my tongue.
میخواستم بحث کنم، ولی جلوی زبانم را گرفتم.
Sometimes you just have to bite your tongue at work.
بعضی وقتها سر کار مجبوری چیزی نگویی.
موقعیتهایی که این عبارت در آنها طبیعی است.
وقتی از گفتن نظر یا انتقادی که ممکن است دردسر بسازد خودداری میکنید.
در بیشتر موقعیتها، از جلسهی کاری تا گفتوگوی دوستانه، طبیعی است
بحث، مذاکره و درک محتوای پیچیدهتر
خطایی که فارسیزبانها زیاد میکنند.
I bited my tongue.
I bit my tongue.
فعل bite بیقاعده است و گذشتهاش bit میشود.