پرش به محتوای اصلی
کالوکیشنB1· متوسطخنثی

have difficulty

/hæv ˈdɪfɪkəlti/hav DIF-i-kul-tee

مشکل داشتن

تعریف انگلیسی

To find something hard to do.

مثال‌ها

جمله‌هایی که انگلیسی‌زبان‌ها واقعاً می‌گویند.

  1. I have difficulty hearing in noisy rooms.

    در اتاق‌های شلوغ در شنیدن مشکل دارم.

  2. She had difficulty finding the address.

    در پیدا کردن آدرس مشکل داشت.

کی و کجا بگوییم؟

موقعیت‌هایی که این عبارت در آن‌ها طبیعی است.

برای بیان مؤدبانهٔ محدودیت.

لحن
خنثیNeutral

در بیشتر موقعیت‌ها، از جلسه‌ی کاری تا گفت‌وگوی دوستانه، طبیعی است

سطح
B1متوسط

برای مکالمه‌ی روان در سفر، کار و زندگی

اشتباه رایج

خطایی که فارسی‌زبان‌ها زیاد می‌کنند.

  • have difficulty to find the address

    have difficulty finding the address

    بعد از difficulty فعل ing می‌آید.