deal with
/ˈdiːl wɪð/
رسیدگی کردن به؛ کنار آمدن با؛ سر و کار داشتن با
حلوفصل کردن؛ مرتب کردن؛ ردیف کردن
To solve a problem or organise something properly.
جملههایی که انگلیسیزبانها واقعاً میگویند.
I need to sort out my visa before the trip.
قبل از سفر باید ویزایم را ردیف کنم.
Let's sort out this misunderstanding.
بیایید این سوءتفاهم را حل کنیم.
موقعیتهایی که این عبارت در آنها طبیعی است.
خیلی رایج در بریتانیا برای هر نوع «درست کردن اوضاع».
برای دوستان، خانواده و گفتوگوهای خودمانی؛ در نوشتار رسمی به کار نبرید
برای مکالمهی روان در سفر، کار و زندگی
خطایی که فارسیزبانها زیاد میکنند.
sort out it
sort it out
ضمیر وسط میآید.
I'll sort it out.
I'll figure it out. / I'll take care of it.
sort out بریتانیاییتر است.