break down
/ˌbreɪk ˈdaʊn/
خراب شدن (ماشین/دستگاه)؛ از نظر روحی فروپاشیدن؛ تجزیه کردن
از هم پاشیدن (چیز، برنامه، رابطه، شخص)
To break into pieces; to fail completely; or to lose emotional control.
جملههایی که انگلیسیزبانها واقعاً میگویند.
The deal fell apart at the last minute.
معامله در لحظهی آخر از هم پاشید.
My old shoes are falling apart.
کفشهای قدیمیام دارند از هم وا میروند.
موقعیتهایی که این عبارت در آنها طبیعی است.
اشیای فرسوده، برنامههای شکستخورده و حال روحی بد.
در بیشتر موقعیتها، از جلسهی کاری تا گفتوگوی دوستانه، طبیعی است
برای مکالمهی روان در سفر، کار و زندگی
خطایی که فارسیزبانها زیاد میکنند.
fall apart the plan
the plan fell apart
مفعول نمیگیرد.