پرش به محتوای اصلی
فعل عبارتیB1· متوسطخنثی

put in

/pʊt ɪn/PUT IN

وقت یا تلاش صرف کردن؛ نصب کردن

تعریف انگلیسی

To spend time or effort, or to install something.

مثال‌ها

جمله‌هایی که انگلیسی‌زبان‌ها واقعاً می‌گویند.

  1. She put in twelve hours a day on the project.

    روزی دوازده ساعت روی پروژه وقت گذاشت.

  2. We're having a new kitchen put in.

    داریم آشپزخانه‌ی جدید نصب می‌کنیم.

کی و کجا بگوییم؟

موقعیت‌هایی که این عبارت در آن‌ها طبیعی است.

برای تلاش و کار فیزیکی.

لحن
خنثیNeutral

در بیشتر موقعیت‌ها، از جلسه‌ی کاری تا گفت‌وگوی دوستانه، طبیعی است

سطح
B1متوسط

برای مکالمه‌ی روان در سفر، کار و زندگی

اشتباه رایج

خطایی که فارسی‌زبان‌ها زیاد می‌کنند.

  • put in a lot of efforts

    put in a lot of effort

    effort در این معنا غیرقابل‌شمارش است.