make sense
/ˌmeɪk ˈsens/
منطقی بودن؛ قابل فهم بودن
منطقیه / متوجه شدم
Used to say that you understand something or find it logical.
جملههایی که انگلیسیزبانها واقعاً میگویند.
So the meeting moved because of the holiday? That makes sense.
پس جلسه بهخاطر تعطیلی جابهجا شد؟ منطقیه.
It doesn't make sense to pay twice.
دو بار پرداختن منطقی نیست.
The shop's closed because it's a holiday. — Oh, that makes sense.
مغازه بسته است چون تعطیل رسمی است. — آهان، منطقی است.
گفتوگوی روزمرهDoes that make sense, or should I explain it again?
متوجه شدی، یا دوباره توضیح بدهم؟
سر کلاس؛ شکل سؤالیموقعیتهایی که این عبارت در آنها طبیعی است.
تأیید فهمیدن توضیح کسی؛ بسیار رایج در جلسات.
در بیشتر موقعیتها، از جلسهی کاری تا گفتوگوی دوستانه، طبیعی است
گفتوگوهای ساده و موقعیتهای آشنا
خطایی که فارسیزبانها زیاد میکنند.
That makes a sense.
That makes sense.
sense بدون a.